|
نوشتار روزها
|
یاد آر ، ز شیخ گنده یاد آر
محصل که بودیم در کتاب درسی ، شعری به نام ( یاد آر ز شمع مرده یاد آر) داشتیم که خیلی دوستش داشتم . این شعر را در قالب همان مسمط دوست داشتنی دهخدا سروده ام ؛ متناسب با وضع فعلی جامعه ایرانی و با اندکی چاشنی طنز ، تقدیم به شما ...
ای طالب کار و شغل پر بار
گیرم که تو را نبود کاری
از سفره ی نفت و پول سرشار
گیرم ندهد کــــَســــَت دلاری
وقتی که بیافتی تو شغلی
با بندِ پِ یی و یا به زاری
خرجت چو به دخل، کرد خنده
جیبت ز هزار و بیش عاری
بهر شکم عیال و فرزند
وقتی بکشی خفاف و خواری
تا مام وطن به وضع فعلی
بر دیو دلان دهد سواری
وقتی ز زعامت حماقت
در نکبت خادمان دچاری
یاد آر ، ز شیخ گنده یاد آر
جانا تو بدان در این خرابه
تا ملت ماست اندر این خواب
از بردن کاروان و اُشتر
آبی نخورد تکانی از آب
نفت است به نام ننگ، ملی
امّاست به کام شیخ و اصحاب
تا ملت ما گرفته حناق
دزدان به طرب ، حمار؛ شاداب
ای صاحب خانه ! رفته سرقت
منزل وَ همه ، اثاث و اسباب
دیروز دوا نبود و ترسم
فردا بشود هوات، نایاب
ملت بخورند لقمه ی نان
اما به گنه، ولی به خوناب
ای شیخ ! سر از یکی رها شد؟
یو، اِس ، نه؟ ولی هزار ارباب
از خرقه ی دین نمای آقا
دیندار، کم و قلیل و نایاب
آن گاه که مشکل زمانه
رقصد به میان فرق و اعصاب
از ملت ِبخت°مرده یاد آر
هرچند که حضرت مسلّم
بنشسته به اقتدار و سنگین
می بُگذ َ رَد اَر به ملت ما
امروز بسی حیات، ننگین
از برکت فعل اهل ظاهر
جز نام نمانده ، رسمی از دین
خان رفته و خائن است جایش
حسرت به همان دِه و خوانین
ای بر زی نان دین خوران شاش!
بر سیرتشان ، تفو و نفرین
این دور، نمانــــَد و بگیرد
دور فلک از منافقین ، کین
گر ملت ما برد به در جان
آینده بسی است سبز و شیرین
باید که اگر کنند کاری
گیرند شیوخ جمله تا چین !
یا شیخ بماند و فِعالش
یا سنت حق و رسم آیین
آن دم ، که خدا و خلق هر دو
خیزند ز حالت نمادین
زین نسل ز جان فـِســُــرده یاد آر
همچون همه دور ها نمانــــَـــد
این دوره ی شوم و مــُــلک معدود
گردون ز سر شیوخ کافر
افسر ببرد چه دیر یا زود
کی بود مرا چنین تصور
کاین شیخ کند چنین گل آلود
ماهی ز گـــِــلین چرا نگیرد؟
ارباب خرافه و رب دود
نک کز سر ما برفته صد آب
انگشت گزی که را دهد سود؟
آمد که دوا کند چو دردی
بر زخم من او نمک بیفزود
ای جان نه هر آن که خوب دانی
قدرت چو بیافت مانـــَد آن « بود »
خواهی دهمت نشان طغیان؟
آنی که به راه راست ؛ مطرود
بر ما که به مفسدان نشوریم
شاید ز سما عذاب منضود
در بوته ی آزمایش دین
ناداده جواب ؛ گشته مردود
گر عبد خدا من و تو هستیم
شادند ز ما بتان نمرود
جانا چو کسی به رسم مالش
با ماست سیاهه ای بیالود
از داورِ شام مرده یاد آر
ترسم نشود خرابه آباد
زین طرفه حکومت طلایی
گویم به تو نکته ای که دانم
خود عارف درد و رنج مایی
با نام خدا و اسم اسلام
دیگر نکند خدا ، خدایی
نبوَد چو وثوق بر دگر کس
با هم چو جماعت وبایی
از بهر مقام و حب ثروت
ابن از اَب خود کند جدایی
مطرب بزند ندای اسلام
بازار ، کلاهی و ربایی
از ظاهر کس ، کسی نه ایمن
صورت به صلاح و دین ، ریایی
خائن به خیانتش به فرصت
مشغول و رها ز هر چرایی
ره جز به خلا کسی برد نه !
از همچو امیر و مقتدایی
در گاز دُوییم و چار در نفت
اول به مکانت گدایی
آن روز که دادگاه باری
بر خائن و بد، زند صلایی
از خائن موش مرده یاد آر
راستی مسمط دهخدا اینه :
اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!
اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!
چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!
اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!
چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
پيمانه ي وصل خورده ياد آر!